|
کویری سبز
|
||
|
از همه چیز و همه جا |
سلام.. دیروز صبح که چشمامو باز کردم و مثلا از خواب بیدار شدم مثل همیشه از پنجره بیرونو نیگاه کردم که ببینم خبری از برف هست یا نه.. که یک دفعه چشمم به جمال برف روشن شد.. ذوقمرگ شدم... از خوشحالی رفتم روی دستگاه اربیترک(وسیله ورزشی تقریبا مثل دوچرخه) که بهتر بیرونم ببینم.. یک پا روی پدال و یک پا روی بدنه دستگاه .. دستها هم آزاد.. یک دفعه پدال شروع به چرخیدن کرد و من هم به هیچ جا بند نبودم تعادلمو از دست دادم و از سر فرود آمدم روی زمین
دقیقا مثل بچه ای که از پشت سر میخوره زمین... خدا رحم کرد که پشت سرم هیچی نبود... آخه همیشه موقع خواب صندلی میز توالتو میگذارم کنار تختم و لپ تاپمو میذارم روی اون و فیلم تماشا میکنم ... که اگر این صندلی بود فکرکنم قطع نخاع شده بودم صددرصد... موقعی که کمی حواسم سرجاش اومد متوجه شدم پام لای پدال دستگاه گیر کرده ... فکرم در ابتدا این بود که مچ پام شکسته .. هرکاری میکردم پام آزاد نمیشد.. با وجود شوک ناشی از افتادن کمی خودمو روی زمین به طرف دستگاه کشیدم و با دست پدال را چرخونده و پامو آزاد کردم... ولی متوجه شدم باز هم خدا رحم کرده و پام نشکسته... به تختم تکیه دادم و یادم افتاد دردم اونقدر هست که بتونم کمی گریه کنم... که یکدفعه صدای پسرجان آمد که منو صدا میزد... با همون حالت جوابشو دادم ... خودش میگفت که از صدای افتادن من بیدار شده اول با خودش گفته چیزی نیست و همسایه ها بودن بعد که گوش داده و صدای گریه رو شنیده باخودش گفته نه حتما مامانم چیزیش شده ... و وقتی منو گریان دید اصلا فکرنکرد که من افتادم باز باخودش گفته حتما یکی مرده !!!!! ولی وقتی جریان رو براش تعریف نکردم نتونستم جلوی خنده امو بگیرم و دوتایی حالا نخند کی بخند.... علی میگه آخه مامان حالا خواستی بیرونو ببینی می رفتی روی این صندلی که کنار پنجره است چرا رفتی روی اربیترک.... تازه متوجه شدم یک صندلی هم اونجا بوده... خلاصه کم کم که حالم جا اومد خودمو واسه رفتن به اداره حاضر کردم.. در اداره بارش برف خیلی شدیدتر شده بود.... دیگه نمیشد تو دفتر موند .. با چندتایی همکاران زدیم رفتیم ته حیاط اداره.. برف بازی.... با وجود اینکه مدام تکرار میکردیم که حراست اداره الان میاد و اخطار میده ولی یک برف بازی خوبی کردیم... یاد بچگیا به خیر... اون روزا هم از مدیر وناظم مدرسه می ترسیدیم ... ولی نمیشد به راحتی از این برف گذشت .. مخصوصا مایی که سالی یکبار شاید برفو می بینیم.. با دوستان قرار گذاشتیم که بعداز نهار بریم برف بازی... ساعت ۴ به اتفاق آنها رفتیم به روستایی کوهستانی اطراف شهر و اونجا بدون ترس از هیچی برف بازی کردیم.. البته یک کمی ترس اونجا هم بود که موقع برگشتن با این سردی و برودت هوا و جاده یخ زده بتونیم راحت برگردیم... ولی باز خدا لطفشو شامل حالمون کرد و چیزی نشد و ما به سلامتی برگشتیم در مسیر برگشت من بچه هارو به آش رشته و لبو و باقالی دعوت کردم که اختتامیه ای برای یک روز برفی خوب بود که در همه حال خدا کمکمون کرد ما روز شادی داشتیم... البته من دیشب کمی درد داشتم .. سرم .. گردنم.. پام... ولی خیلی مهم نیست... ایام همه دوستان به شادی و شادی و شادی
گفتگو با خودم:
من ۱: صادق هدایت چی شد که خودشو کشت؟
من ۲: نمیدونم... شاید هیچ کسی دوروبر خودش نداشت که بتونه راحت باهاش دوکلمه حرف بزنه
من ۱: نمیدونم چرا تازگیا فکرمیکنم هیچکسی نیست که بتونم دوکلمه باهاش حرف بزنم
من ۲: خوب احتمالا کسی که بوده ولی حرفای اینو نمی فهمیدن
من ۱: ای بابا چرا با هرکی حرف میزنم نمی فهمه من چی میگم
من ۲: حس میکرد هیچ کس دوستش نداره... عاشقش نبودن
من ۱: تو این روزگار اگر کسی بهت بگه دوستت دارم .. احتمالا منافعش ایجاب میکنه اینو بگه
من ۲: چه میدونم بابا از زندگی خسته شده بود![]()
من ۱: ای وای چقدر این روزا خسته ام....![]()
تولد انسان گذار از مرحله ای به مرحله دیگری است ... مرگ هم تولدی دیگر است ...
پی نوشت:
یک حسی بود که همون دیروز اذیتم میکرد.. الان حالم بهتر شده است
یک ایمیلی از دوستی دریافت داشتم که محتوی آن سخنی از دکتر شریعتی بود .. البته این روزا از این دست مطالب خیلی ردوبدل میشه و نمیدونم واقعا این سخنان از دکتر شریعتی یا مثلا کوروش کبیر هست یا نه .. مهم نیست گوینده سخن کی باشه ولی بعضی این جملات بسیار زیبا و حقیقتی است که در زندگی ما جریان دارد....
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
سلام به دوستان عزیز
طی هفته گذشته موقعیتی ایجاد شد تا به مشهد مسافرتی داشته باشم آنهم به اتفاق دوستان بسیار خوبم... جریان از این قرار بود که مامان عرفان دوست زمان دانشجویی که چندسالی است ساکن ولایت غربت شده اند برای تعطیلات کریسمس به ایران آمده بودند به اتفاق مامان سهراب برنامه ریزی کردیم که بریم ایشونو ببینیم در این سفر مامان میلاد و مامان پارسا با ما همسفر شدند من و مامان سهراب و مامان پارسا روز سه شنبه ساعت ۶ بعدازظهر با قطار از پایتخت به سمت مشهد حرکت کردیم و مامان میلاد چون از سفر با قطار خاطره خوشی نداشت ترجیح داد با اتوبوس بیاد.. و همگی صبح چهارشنبه هنگام صرف صبحانه در کنار هم بودیم ...
بعد هم مامان عرفان آمد و دیدارها بعداز سالها تازه شد
من فکرکنم از سال ۱۳۷۲ ایشونو ندیده بودم خیلی از دیدنش خوشحال شدم بعداز پیشنهادات متعدد که به کجا بریم چون همه دوستان اهل خرید بودند به سمت الماس شرق رفتیم و البته از آنجایی که من اصلا اهل خرید نیستم بیشتر به بازدید از ساختمان و تماشای آبنمای زیبای آنجا نشستم و ناگفته نماند یک گردنبند از سنگهای جاسپر و آماتیس(اگر اشتباه نکنم) که فروشنده محترم میگفت واسه کمردرد و سردرد مفید است خریدم برای نهار قرار شد به رستوران برادران کریم برویم که اگر دوستان گرامی کسی گذارش به مشهد افتاد و خواست نهار بسیار خوشمزه ای بخورد حتما به این رستوران برود غذای اصلی این رستوران چلو ماهیچه است که دراون ساعتی که ما رفتیم تمام شده بود و من چلو گوشت سرخ کرده خوردم که بسیار بسیار بسیار خوشمزه بود
و دوستان همراه اظهار کردند که کاش آنها هم از این غذا میخوردند ... بعد همگی به خانه خواهر دوستم رفتیم ودر آنجا عکسهایی از نروژ دیدیم و در باره این کشور بسیار صحبت کردیم .. کشوری سردسیر و بسیار سرسبز و زیبا .... با رفاه اجتماعی خوب و بسیاری از امکانات دیگر که برای یک کشور ۴ میلیون نفری می توان برنامه ریزی نمود .. اختلاف طبقاتی بین مردمان در این کشور بسیار کم است و همگان از یک زندگی خوب و رضایت بخش برخوردار هستند ... ولی عرفان و دانیال (دو پسر دوستم) خواهان زندگی در ایران بودند...بالاخره مناسبات فامیلی و رفت وآمد طی اقامت چندروزه در ایران باعث رضایت این دو تا آقاپسر شده بود ... شب بعداز برگشت از خانه دوستم تصمیم گرفتیم به زیارت امام رضا(ع) برویم ...من و مامان پارسا با خودمون چادر نداشتیم و من طبق تجارب چندین سال قبل فکرکردم که موقع ورود به صحن حتما از خدام محترم!!! چادر خواهیم گرفت.. بعداز رسیدن به قسمت انتظامات از یکی از خادمین پرسیدم که ما چادر کجا تهیه کنیم؟ ایشون فرمودند که الان چادر نمی دهند ولی باز می تونید به قسمت دریافت ویلچر مراجعه کنید شاید فرجی شد... من و مامان پارسا امیدوار به سمت قسمت مربوطه رفتیم ولی آقایونی که اونجا بودند با رفتاری بسیار دوستانه و محترمانه!!!!!! اظهار نمودند که چادر تنها به زوار غیر ایرانی داده میشود و ما باید ساعت 11 شب برویم و چادر بخریم!!!!
درحالیکه هوا بسیار سرد بود ما پول برای این قضیه با خودمان نداشتیم.. نزدیکترین مغازه فروش چادر از ما دور بود .. برگشت به هتل دشوار بود... ما هم فرصتی برای زیارت مجدد نداشتیم چون فردا میخواستیم برگردیم .... تمام این دلائل در کنار کمی التماس و خواهش و تمنا از طرف آقایون رد شد و مرغ یکپا داشت...
من و مامان پارسا به نزد خواهرانی رفتیم که در قسمت بازرسی نشسته بودند و با خود گفتیم شاید اونا بهتر مارو درک کنند.. غافل از اینکه از منظر اونا ما که چادر نداشتیم گناهکارانی بودیم که باید همین الان در قعر جهنم جزغاله می شدیم ...
. اونا اظهار نمودند شما که چادر ندارید پس چطور نماز خوندید؟ ؟؟؟!!!! خلاصه چه دردسرتان بدم که ما بسیار ناراحت و افسرده به کنار ورودی صحن آمدیم و از راه دور عرض ادبی نمودیم و مشغول دردودل با امام رضا شدیم .. یک دفعه من چشمم به یک بنده خدایی افتاد که وارد اطاقک شیشه ای راهنمای زائر شد .. یک حس خوبی به من گفت که با این آقا صحبت کنم .. بنابراین مصمم و امیدوار به سمت ایشون رفتم و بعداز گفتن تنها چندکلمه ایشون دو چادر از زیر میز درآورده و به ما دادند .. در اون لحظه نمی دونم چقدر خوشحال شدم ...
اشکی که ازغم در چشمانم حلقه زده بود به اشک شادی تبدیل شد... خلاصه مامان پارسا مصمم به نزد اون آقای محترم !! قبلی رفته و دریافت چادر را به اطلاع ایشون رسوندند و ایشون متعجب که کی چادر به شما ها داد؟ من هم گفتم شما فکرکردید اگر اراده خداوند بر انجام کاری قرار گرفته باشه بنده خدا می تونه مانع باشه؟...
و یکسری صحبتهای دیگر... وقتی به حرم وارد شدم حس میکردم که واقعا مهمانی هستم که میزبان منو خواسته ... و دراون زیارت برای همه کسانی که می شناختم دعا کردم .... تا ساعت 12 شب تو حرم بودیم که به خواسته مامان سهراب بیشتر موندیم تا ساعت از 12 رد بشه چون دوست داشت سالگرد تولدش در حرم باشه ... چون روز 8 دیماه تولدش بود ... خلاصه خوشحال وخندان به مهمانسرا برگشتیم .. فردا صبح زود من از خواب بیدار شده و چون از شب قبل با مامان سهراب قرار گذاشته بودیم که باز به حرم برویم دوتایی برای یک زیارت دیگر راهی شدیم.. اتفاق دیشب کلی به من انرژی داده بود و من بسیار از امام رضا(ع) تشکر کرده و باز برای دوستانم دعا کردم .. . روز پنج شنبه هم نهار مهمان مامان عرفان بودیم در منزل مادر شوهر ایشون که نهار همون چلو گوشت رستوران برادران کریم بود... به به به به... چقدر خوشمزه بود... حتما اگر کسی به مشهد مقدس سفری داشت از این چلو گوشت بی بهره نباشه ... از آنجایی که صبح با مهمانسرا تصفیه حساب کرده بودیم از همون خانه دوستم به سمت ایستگاه قطار رفته و ساعت 16 به سمت تهران حرکت کردیم.. رفت و برگشت در قطار بسیار خوش گذشت.. مراسم شعرخوانی.. جوک گویی.. خاطره گویی... و در کنار همه خوردن تنقلات... از سه شنبه ساعت 18 تا جمعه ساعت 5 صبح در کنار مامان سهراب و مامان پارسا بودم و به جز حضور در قطار بقیه ساعات با مامان میلاد هم بودیم.. خیلی خوش گذشت.. همه میگفتن شما یکروز مشهد هستید ولی من میگفتم ما سه روز کنار هم هستیم... با دوستان بودن خیلی خوش گذشت... و یک شارژ روحی حسابی بود... امیدوارم به شماها هم همیشه ایام خوش بگذرد...
پی نوشت ۱: قدیما و شاید حتی این روزا بعضی آقایون نام خانمشونو به نام پسرشون بیان میکنند.. من وقتی بچه بودم عموی من وقتی تو یک جمعی بودیم که غریبه حضور داشت نام زن عمومو به نام پسرش حسین صدا میزد.. و من همیشه متعجب بودم که از کجا باید فهمید که منظور خود حسین است یا مادر حسین.. چندسال پیش من کربلا رفته بودم عربا منو به نام ام علی صدا می زدند و در این نوشته خواستم این تجربه رو داشته باشم کار بدی هم نیست جالبه... مادر علی!!!
پی نوشت ۲: در خرید از یک مغازه ای فروشنده جهت دوستی با بنده اظهار تمایل نمودند که منجر به روییدن دو شاخ هرچند کوچک در کله مبارک گردید... هرچه فکرکردم که این آقا چه سنخیتی در من و خودشون دیدند که چنین فکری به ذهنشون رسید نفهمیدم... و جهت پرهیز از هرگونه برخورد اکشن گوش مبارک را به نشنیدن زده و با صلح و آرامش مغازه رو ترک نمودم.. واقعا اه اه اه ![]()
با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم... میدونید چندوقته میخوام بیام این طرفا و واستون کلی حرف بزنم حتی یکبار هم اومدم و یک چیزایی خط خط کردم ولی بعدا پشیمون شدم و همه اشو پاک کردم.. راستش 28 آذر ماه تولدم بود امسال با خودم عهد کرده بودم که دیگه حتما جشن تولد میگیرم و دوستامو دعوت میکنم آخه چندساله این خیالو دارم ولی هربار یک اتفاقی مانع شده .. امسال هم درگذشت خاله جان گرامی مانع برگزاری جشن شد... برای مراسم شب هفت قرار شد خواهرزاده گرامی (مرضیه جان) همراه با خانواده محترم تشریف فرما بشن که این حضور همراه با شب یلدا بود بنابراین برای این مراسم از ایشون دعوت کردم که به منزل ما بیان .. وقتی درب منزل را زدند و من برای استقبال از ایشون به راهرو رفتم با آواز happy birthday to you مهمانان مواجه شدم .. مرضیه جان با یک کیک که با عدد .... مزین شده بود جلوی جمعیت حاضر قرار داشتند پارمیس (دختر مرضیه) برف شادی روی سر من و بقیه می پاشیدند .. پارسا(پسرمرضیه) دسته گل اهدایی را حمل می کردند.. خواهرجان کادوها را تقدیم نمودند و بقیه مهمانان هم به مرور وارد شدند.. خلاصه به قول بعضیا خبر از مرگ خودم داشتم خبر از مراسم جشن تولد نداشتم... خیلی خوشحال شدم... من هم برای مراسم شب یلدا کلی زحمت کشیده بودم .. کرسی از انباری آورده بودم لحاف مخمل قرمز را از زیر همه رختخوابها بیرون کشیده و وسط سالن کرسی چیده بودم .. روی کرسی هم انواع خوراکیهای شب یلدا مثلا انار دون کرده هندونه آجیل آش رشته و کیک و شیرینی بود خلاصه جای همه دوستان خیلی خوش گذشت.. کلی هم عکس انداختیم که بعضی از عکسها رو همون شب در فیس بوک گذاشتم .. در طی این مدت بسیاری از دوستان از طریق پیام در فیس بوک؛ موبایل و تماس تلفنی تولد منو تبریک گفتن که در همین جا از همشون تشکر میکنم و همشونو دوست دارم.... بوس بوس ...
نتیجه اخلاقی :
وقتی کسانی که دوستشون داریم در اطراف ما باشند بهترین لحظات زندگی رقم میخوره... ولی متاسفانه زندگی همیشه اونجور که ما دوست داریم پیش نمیره.... ......... من که معمولا همه کسانی که دوستشون دارم از من دور هستند .. ولی امیدوارم همیشه خوب وشاد وموفق باشند
فالگوش از عزاداران حسینی
1- اولی: دیشب برنامه dance را دیدی؟*
دومی: نه مجبور شدم برم حسینیه... حالاامروز تکرارشو می بینم
* برنامه dance برنامه مسابقه رقص که از یکی از کانالهای ماهواره پخش میشه
2- اولی: بیا بریم بیرون حسینیه...
دومی: تو این سرما بریم بیرون چیکار؟
اولی: دیوونه الان هیئت محله ... میاد. بریم بیرون تماشا
دومی: نه بابا حوصله ندارم خوب بیان..
اولی: باشه خودم میرم آخه دوست پسرم تو این هیئته.
3- اولی: امشب میای هیئت؟
دومی: نه حالشو ندارم.. رمقش نیست
اولی: بابا بیا اونجا رمق میای(چشمک وخنده)
دومی: چطور؟
اولی: آخه امشب ...آقا *شام میده .. دوستان رو هم به کمی رمق مهمون میکنه
* ... آقا معروف به سلطان شیشه
4- اولی: امسال نتونستم حال وهوای محرم را درک کنم
دومی: چرا؟
اولی: آخه سالهای قبل صبح می رفتم محل ....... دعای عاشورا
دومی: مگه امسال نمیری؟
اولی: نه بابا امسال به خاطر اختلاف با .... به بهونه مشکل ترافیک دعای عاشورا برگزار نمیشه
5- پسر: مامان نمیای امشب بریم روضه
مامان: نه اگر بخوای تورو می برم
پسر: مامان تو هم بیا
مامان: من ترجیح میدم کتاب حماسه حسینی رو که از اول محرم شروع کردم بخونم..
سلام... میخواستم دوتا اتفاق رو بنویسم..
1- هفته قبل دوست زمان دانشجویی بنابه دعوت اینجانب و اصرار بیش از حد (جون من مرگ من ) قدم رنجه فرموده و به منزل ما تشریف آوردند(از تهران زحمت کشیده و منزل مارا منور ساختند) .. خلاصه منو که خیلی خوشحال کردند... یک عالمه حرف برای گفتن داشتیم... ولی چیزی که میخوام تعریف کنم ... این موضوعه... روز جمعه به اتفاق دوست جون و دوتا برادرزاده گرامی به سمت مشهد ارهال و نیاسر حرکت کردیم... توجاده به سمت مشهد اردهال از خاطرات قدیم صحبت کردیم و خندیدیم... من که مدتها بود اینقدر نخندیده بودم... یک دفعه یک ماشین پراید کنار ماشین ما آمد و شروع کرد به اشاره کردن ... بعد هم پیچید جلوی ما... من سرعتو کم کردم .. و به بچه ها گفتم این یارو انگار چیزیش میشه .. حرف حسابش چیه؟ خلاصه با همون سرعت کم ادامه دادیم تا طرف بره.. یک کمی جلوتر ماشینهایی که از روبرو می آمدند چراغ زده وانگشتشونو تو هوا می چرخوندند.. اولین بار که این اتفاق افتاد من فکرکردم ماشین مشکلی پیدا کرده.. پیاده شدم و یک چرخی دور ماشین زدم.. بعد دیدم نه بابا خبری نیست دوباره چند متر جلوتر راننده ماشین روبرویی دوباره همین حرکتو انجام داد .. خلاصه این دفعه ماشینو که نگه داشتم همه پیاده شدیم... یک دفعه متوجه شدم یک ماشین پلیس داره میاد... اشاره کردم تا ماشین ایستاد رفتم جلو به پلیس گفتم آقا نمیدونم ماشین ما چه مشکلی داره هرکی از روبرو میاد چراغ میزنه و راننده انگشتشو تو هوا می چرخونه...(در اینجا عملا واسه آقای پلیس به اجرای حرکت پرداختم) پلیس درحالیکه سعی میکرد خودشو کنترل کنه و نخنده گفت خانم این حرکت یعنی اینکه جلوتون ماشین پلیس است... تصور کنید من چقدر خیط شدم!!!!!! ولی سعی کردم خودمو نبازم و با یک حرکت حق به جانبی گفتم چرا؟ ما که خطایی مرتکب نشدیم!!! بعد آقا پلیسه گفت یک ماشین از شما شکایت کرده.. من که دو تا شاخ روی سرم سبز شده بود گفتم ما؟ کی؟ ما که مثل بچه آدم با یک سرعت مطمئنه داریم رانندگی میکنیم... در اینجا بقیه بچه ها هم آمدند و دوستم پرسید: کی از ما شکایت کرده؟ متوجه شدیم همون راننده ای که مزاحم شده بود رفته از ما شکایت کرده که یک ماشین با چهارتا خانم منو از جاده به کنار جاده و تو سنگها و شیشه ها انداختند... دوستم یک دفعه گفت : نه بابا اون که مریض بود!!! پلیسه متعجب پرسید: ببخشید چه مرضی داشتند؟ گفتم آقا مشکل داشتند مطمئن باشید دروغ گفتند.. خلاصه پلیس متوجه شد نه خداییش ما اینکاره نیستیم.. و اجازه رفتن دادند... ولی جالبه همه ماشینا از وجود پلیس مارو آگاه میکردند ... درحالیکه ما از منظر پلیس هیچ مشکلی نداشتیم(مهمترین مشکل بدحجابیه... که خوشبختانه ما اصلا از این مدل فشن ها نیستیم)
ماجرای دوم:
چندروز پیش دوستی به من دوستانه سفارش کرد که واسه کسی ایمیل نفرستم..(البته اون نام فرد مورد نظر را داد) در ابتدا من فکرکردم منظورش ایمیلای 30یا 30 است بهش گفتم من تو لیست دوستام شاید نزدیک 40 نفر آدرس ایمیل باشه شما چرا نام این فرد و میگید؟ در ضمن من ایمیلی که واسه این فرد می فرستم همزمان واسه خود شما هم می فرستم مشکلی اگر باشه شما هم باید متوجه باشید... بعداز کمی جستجو و حس فضولی زنانه متوجه شدم این قضیه از کجا آب میخوره .... چندروزی فرستادن ایمیل را تعطیل کردم ولی بعدا با خودم گفتم من که کار خلافی انجام ندادم چرا باید بترسم و به خاطر افکار احمقانه یک آدم بیمار از کاری که فکر میکنم درسته اجتناب کنم.. دوباره دیشب به همه دوستام ایمیل زدم فکرکنم همه با دیدن این همه ایمیل شوکه شدند...
نتیجه:
لذات و خوشیهای زندگی را به خاطر افکار بیمار دیگران ترک نکنید.
مگه میشه؟؟ به همین راحتی؟؟؟
روی این جملات خیلی تفکرکنید شاید بارها در قبال بعضی رفتارها و یا جریانات از خودمون این سئوالات رو پرسیدیم// ولی فکر می کنید چه موقع و بر اثر چه اتفاقی اونقدر تکون خوردیم و قلبمون لرزیده که با تمام وجود فریاد کشیدیم و اشک ریزون نالیدیم.....
مگگگهههه ممممییییشهههه؟ به ههههممممییینننن رررااااححححتتتتتییییی؟
سلام.. الان که دارم این پست رو می نویسم دقیقا ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه صبح است... از ساعت ۳ دیگه خوابم نبرده... البته ساعت ۱۲ خوابیدم ... دیشب هم حالم خوب نبود تا صبح بیدار بودم... البته امشب هم باز درد دارم ولی به مدد قرص مسکن از دیشب بهترم... حالا تازه امروز تولد گل پسر است و کلی کار دارم... برنامه تولد به این قرار است.. که در ابتدا از ساعت ۳ دوستان ایشان تشریف می آورند و تا ساعت ۷ شب خونه در قرق آنها خواهد بود.. پذیرایی شامل میوه .. چایی... کیک .. هله هوله و پیتزا می باشد.. دوستان گرامی دستور دادند که سالاد الویه و این چیزا نمیخوان ... من هم فکرکردم پیتزا چیزیه که اکثرا نوجوونا دوست دارند... بعداز ساعت ۷ فامیل شامل عمو جانها و خانواده و عمه خانم و خانواده و آقا دایی به همراه خانواده در محل یکی از سفره خانه های سنتی شهر حضور به هم خواهند رساند... و ادامه مراسم در آنجا برگزار می شود... در انجا هم پذیرایی شامل میوه ... هله هوله.. شام (جوجه .. کوبیده.. و یک نوع خوراک سنتی به نام شفته سماق) ودر نهایت دسر شامل کیک و چایی خواهد بود... تمام هماهنگی های لازم با وجود حال زار این روزا انجام شده است... خرید وسایل تزیین اطاق هم دیشب انجام گرفت.. حالا امروز باید پذیرایی را کاغذهای رنگی بست... امسال آقا پسر کلاس سوم راهنمایی هستند و به امید خدا تولد بعدی به صورت مفصل در مقطع دیپلم همراه با جشن قبولی دانشگاه انجام می گیرد... انشاالله... ولی خداییش دیروز با خودم میگفتم.. کاشکی یکی باشه این جور مواقع کمی به آدم کمک کنه.. یا لااقل همفکری کنه... با توجه به ضعف جسمانی و بیماریهای متعدد شامل کمردرد و معده درد و حالا هم این درد .... خیلی دلم میخواست یکی بهم کمک کنه... این چندروزه از بس نوشیدنیهای گرم خوردم فکرکنم گرمی ام کرده.. مرتب دهنم خشک میشه... الان هم خیلی تشنه ام شده... امیدوارم خوب بخوابید.. و در خوابتون رویاهای شیرین داشته باشید.. فعلا خدانگهدار
یکبار هابیل و قابیل گریه کنون میرن پیش بابا آدم ... ننه حوا درحالیکه قربون صدقه اشون میرفته میگه<<
چی شده عزیزای من.. ننه به قربونتون بره... کی اذیتتون کرده؟
بابا آدم جواب میده: ای زن کم عقل.. باز چرت گفتی؟ به جز من وتو و این دوتا بچه کی دیگه اینجاست که بخواد اینارو اذیت کنه؟
هابیل میگه: بابا آدم ننه امون درست میگه.. تو خبر نداری... هی به ما پز میدی که ما جز اولینها هستیم نخیر الکی سرمارو با این حرفا نبند که اول شدیم ... پس این پیرمرده کیه که هی میاد با ما دعوا میکنه... میگه سروصدا نکنید... توپ مارو میگیره پاره میکنه(ببخشید میدونم اون روزا توپ نبوده)
ننه حوا شاکی میشه و سر بابا آدم داد میکشه و میگه: ای مرد ترسو !! بروببین کیه داره بچه هامو اذیت میکنه ... وگرنه خودم میرم ترتیبشو میدم!!!*
یک دفعه انگار بابا آدم یاد یک چیزی افتاده باشه میگه: آها اون پیرمرده ... نه با اون نمیشه شوخی کرد به خاطر خدا هم که شده بی خیال این پیرمرد بشید.. بذارید نسل ما در زمین ادامه پیدا کنه .. خداوند مارو خلق کرده که روی زمین از خودش نشونی بذاره.. مارو جانشین خودش معرفی کرده.. کاری نکنید که ما رد صلاحیت بشیم از زمین خدا بیرونمون کنند...
واینطور شد که هابیل وقابیل و ننه حوا بی خیال پیگیری قضیه شدند و نسل آدم روی زمین ادامه یافت...
*(این اصطلاحو تازه یاد گرفتم.. مامانم میگه تلویزیون نگاه نکن بد آموزی داره
|
|